روز جمعه و یک اتفاق بد
جمعه 7/2/92 قرار گذاشتیم با مامان جونو و بابایی نهار بریم بیرون .اول که رسیدیم شما طبق روال هفته گذشته دست به کار شدی و دمپایی گرامو پوشیدی و وارد جوی اب کنار تخت شدی و سرخوش از اب بازی بودی که ناگهان عرفانو و مامانو از دور دیدی و چنان جیغی کشیدی که ماهم خبردار شدیم که مامان جون تشریف فرما شدند .بعد هم مراسم سوغاتی دادن و گرفتن بود.مامان جون یک کامیون که تو بارش شکلات سنگی بود برای شما اورده بود که با ذوق فراوان بازش کردی و تا دونه آخر نوش جان کردی و من هم یواشکی برای بقیه کش میرفتم.خلاصه بعد از صرف نهار در رستوران باغچه به گفته مامان جون جامه عمل پوشاندیم و راهی بازار مبل یافت اباد شدیم .البته عرفان و بابا جون رفتند خونه. بعد از کلی گشت و گذار تو بازار مبل که شما و بابایی تو ماشین بودین دیگه خسته شدین و با ما همراه شدین.رفتیم داخل مغازه ای فروشنده پر چونه ای داشت از فواید مبلش برامون تعریف میکرد در عرض چشم به هم زدنی شما غیبت زد .منو بابایی که خشکمون زده بود چون شما نیست شده بودی و از هرکی میپرسیدیم شما رو ندیده بود .شما با یه بلوز و شورت زرد باب اسفنجی بودی و رنگ لباست فوق العاده تابلو بود .اصلا باورم نمیشد که نباشی تو همه ٥دقیقه که نبودی هزاران فکر از جلوی چشام رد میشد که اگه پیدا نشه و ...الان که دارم مینویسم تمام موهای بدنم سیخ شده و یادش که میوفتم میخوام گریه کنم.خلاصه اخرش بابایی شمارو از یه مغازه ته ته پاساژ پیدا کرد که به همراه یه خانواده که فکر میکردی ما هستیم باهاشون داخیل مغاز هشده بودی و رو یه مبل راحت نشسته بودی .خدارو شکر به خیر گذشت و گرنه .........این وسط مامان جون بیشتر از همه نگران بود و تلاش میکرد تا شمارو پیدا کنه .بعد از پیدا شدنت سریع راهی خونه شدیم و از خیر مبل هم گذشتیم


روز جمعه و یک اتفاق بد
